|
نوشته هاي پراكنده احسان مكتبي
|
||
همه ميدانيم كه دنياي امروز حركت پرشتابي را به سوي زباني مشترك آغاز كرده است زبان مشتركي كه بدنبال مفاهمه، گفت و گو و تبادل است، بدين خاطر جهاني شدن و جهاني سازي در ذهن مخاطبان امروز جامعه بشري شاخصي است كه رشد و توسعه را با آن ميسنجند، آري ملتهايي كه حرفي براي گفتن دارند و گوشي براي شنيدن امكان تعامل بيشتري را براي خود و ديگران رقم ميزنند زيرا ناگزير در دنياي پررسانه امروز براي هر سخن گوشي و براي هر نما چشمي خواهي يافت اما اين گوشهاي شنوا و اين چشمهاي بينا لزوما آن سخنان را به خاطر نميسپارند و از اينجاست كه انسانها در پي بيان سخناني رهسپار ميشوند كه مردمان آن سخنان را به گوش جان خود بشنوند و براي چنين پيام سترگي است كه انسانها محتاج به كنكاش در وجود خود و در تاريخ و فرهنگ خود ميشوند، باري انسانها ميخواهند حرفهايشان چونان صدايي پيچيده در دل و جان كوهستان در خاطره بشريت طنينانداز شود و از اين رهگذر است كه چارهاي جز بازگشت به درون خويش و واكاوي وجود خود را ندارند پس گذشته خود را ميكاوند و ميكوشند تاريخ خود را بازخواني نمايند، آري در اين فرايند است كه كوشش هميشگي انسانها شكل ميگيرد كه هويت چل تكه خود را به گونهاي مسالمتآميز در كنار هم قرار دهند و منظومهاي استوار از آن ارائه نمايند داستان غمانگيز مرگ سهراب را در كنار لحظههاي شاديبخش پيروزي رستم بر ديوان پلشت، يورش دلهرهآورمغولان را در كنار ثانيههاي مسرتآور پيروزي جلالالدين محمدخوارزمشاه و اوقات تاريك را در پناه شكوفايي روشناييها، همه را با هم در كنار هم ميسنجند و آنگاه آنچه از آن سربرميآورد هويتي است كه بسان فرش رنگارنگ دستباف تركمن آنقدر دلربا و دلنشين است كه در چارچوبي به ديوار نگاه مردمان ميآويزند تابدانند ما از چه هويت فروهري سرچشمه گرفتهايم، باري هويت ما به مثابه ايرانياني كه ريشه در تاريخ چندهزار ساله داريم دچار فراز و فرود بسيار بوده است بدين لحاظ هم در گوشهاي از آن تاريكي مطلق و در سوي ديگر آن خورشيدي خيرهكننده ذخيره شده است اما لاجرم هم آن تاريكي و هم آن روشنايي هويت تاريخي ماست كه مولانا گفت:
عاشقم برلطف و بر قهرش به جد
اي عجب من عاشق اين هر دو ضد
باري هم نادانيها و هم دانشوريها همه و همه هويت ماست اما آيا راه چاره فرار از بخشي از تاريخ به سوي بخشي ديگر از همان تاريخ است، آيا ميتوانيم تنها بخشي از هويت خود را به رسميت بشناسيم و بخش ديگر را زاده شياطين و طراران بناميم و آيا ملتي كه تنها نيمه روشن ماه را ميبيند ملتي جامع و بالغ است. باري با همه، هم عقيدهايم كه هم آغامحمدخان ايراني بود و هم شاهعباس و در كنار آنها بياد ميآوريم كه هم داريوش و كوروش كبير ايراني بودهاند و هم فتحعليشاه قاجار، پس بناچار هويت چلتكه ما همواره در خلجان بوده و خواهد بود.
اما اينجا و اكنون و در اين اوقات فرحبخش كه گل در بر مي در كف و معشوق به كام است و در اين لحظات ارزشمند فارغ از همه تلاطمهاي اين كشتي بيلنگر كه دائم كژ ميشود و گاه مژ به هم آمدهايم تا قدرشناس كساني باشيم كه كوشيدهاند بخشهايي از هويت رنگينكماني ما را از درون آسمان پرگرد و غبار خاطراتمان بيرون بكشند و آن را به ما بنمايانند. همه ميدانيم حكايتها، افسانهها و داستانهاي محاورهاي ما ايرانيان زيربناي فرهنگي استواري براي دنياي معاصرند، اما حيف اگر نتوانيم درست، دقيق و منطقي هويت خود را بازسازي كنيم و اگر نتوانيم آنچه بودهايم را بشناسيم لاجرم از شناخت حال خود نيز درميمانيم و آنگاه اگر نتوانيم «اكنون» خود را دريابيم چه اميدي به ساختن فرداي بهتر براي ايرانيان.»
باري ممدخرتو هم با طنزآوري و هم نگاه با مزهاش لحظهاي كوتاه از فرهنگ عامه اين ديار بوده است لحظههايي كه بايد براي شناخت آن جديتر از پيش بود، هم آن را شناخت و هم كوشيد آنها را حفظ كرد با همان اصالت و با همان گويش و فرهنگ كه در روزگار خود بودهاند و آن را بسان امانتي به فرزندان وطن سپرد كه اين حداقل انتظاري است كه بايد از اهل فرهنگ و قلم داشت به اين جهان بايد از آنها كه ميكوشند تا قدرشناسي خود را به صداي بلندتر ابراز نمايند بسيار سپاسگزاري كرد پس بكوشيم اهل قلم را پاس بداريم و هشدار شاعر لب دوخته ابوالقاسم فرخييزدي را همواره در گوش جان بشنويم كه:
در دفتر زمانه فتد نامش از قلم
هر ملتي كه مردم صاحب قلم نداشت
درپيشگاه اهل خرد نيست محترم
هركس كه فكر جامعه را محترم نداشت
* متن ارايه شده در
رونمايي كتاب «ممدخرتو فردا افتو
در همان روزگارانی که بسیاری از ملتهای مدرن امروز زندگی پر از آشوبی را برای آسایش و رسیدن به ساحل نجات می گذراندند و در همان ایامی که مردمان بسیاری از کره خاکی بخاطر نابسامانیهای دینی و فرهنگی بر چهره یکدیگر چنگ می انداختند مردی در نیشابور خراسان ظهور كرد که بانگ انسان گرایی و دم شناسی او سالهاست مردم را به آرامش و احترام به یکدیگر دعوت می کند؛ شخصي بدنیا آمد که انسان را نگین آفرینش می خواند و همه چیز را در خدمت او می خواست.
مقصود ز جمله آفرینش ماییم
در چشم خرد جوهر بینش ماییم
این دایره جهان چو انگشتری است
بی هیچ شکی نقش نگینش مائیم
و مبتنی بر چنین نگاهی، بندگان خداوند را آزاد و قانع می خواست نه بنده دیگران
یک نان به دو روز اگر بود حاصل مرد
وز کوزه شکسته ای دمی آبی سرد
مخدوم کم از خودی چرا باید بود؟
یا خدمت چون خودی چرا باید کرد؟
باری خیام سینه به سینه خرافه پرستان می ایستد و برآنها نهیب ميزند:
چشم خردت باز کن از روی یقین
زیر و زبر دو گاو مشتی خربین
و در روزگاری که حاکمان فاسد بسیار علاقه مند بودند تا شهروندان سر به جیب خود فرو برند و دنیا را رها نمایند زیرکانه می سراید که:
خشت سر خم ز ملکت جم خوشتر
بوی قدح از غذای مریم خوشتر
آه سحری ز سینه خماری
از ناله بوسعید و ادهم خوشتر
و بدینگونه به ایرانیان نگاه دقیقتر و عمیقتر به اطراف خود را یادآوری می کند تا فراموششان نشود که به عنوان یک انسان، مسوول به دنیا آمده اند و این مسئولیت تا پایان عمر نیز با آنهاست پس نباید به بهانه صوفی گری و تصوف از مسوولیت تاریخی خود شانه خالی کنند بهمین خاطر نیز بسیاری از قدرتمندان علاقه ای به اندیشه خیام نداشته اند و کوشیده اند آن را مترادف با اپیکوریان در فلسفه غرب بخوانند که تنها و تنها در اندیشه خوش بودن در لحظه و شاد زیستن بوده اند غافل از آنکه خواست خیام از شهروندان یله کردن دنیا نیست از قضا برعکس او می خواهد به انسانهای دور و بر خود یادآوری کند که دنیا جایی برای آرامش و زندگی است نه حرام کردن خوشی ها و راحتی ها تا بدینگونه شهروندان را به مسوولیت انسانی خود آشنا سازد.
هشدار که روزگار شورانگیز است
ایمن منشین که تیغ دوران تیز است
در کام تو گر زمانه لوزینه نهد
زنهار فرو مبر که زهرآمیز است
پس انسان در نظرگاه او باید از روزگار مراقبت کند و همیشه در پی تدبیر و زندگی توام با آرامش باشد نه اینکه بی هیچ ممارستی زندگی را رها نماید و سر به گریبان برد که دنیا ارزش بودن و سودن را ندارد.
بدین لحاظ به نظر می آید غایت انسان خیامی بهره بردن و لذت از زندگی مبتنی بر آن چیزی است که خداوند به انسانها عطا کرده است، از نظر خیام خداوند از انسان بی قیدی و رها کردن زندگی را نخواسته است، خیام می خواهد مردمان از زندگی لذت ببرند و کام خود را از روزگار بستانند و در کنار همه اینها به انسان بودن و مسوولیت انسانی خود نيز توجه نمایند.
آری سند موجه تمامی این اندیشه ها را نیز می توان در زندگی خیام جست، او که خود ریاضیدان و فیلسوف بوده است چگونه میتواند بی ارزشي دنیا را ترویج کند و در پی یک لاقبایی و بی قیدی باشد. اما هنگامی که جماعت کثیری تن به صوفی مسلکی داده اند و اندیشه غالب تن سپردن به خرافات است و انسانها بجای انجام مسوولیت اجتماعي خود دلخوش به لطف عام و خاص پروردگارند و هنگامی که فراموش کرده اند برای چه بدنیا آمده اند و برای چه زندگی می کنند و در روزگاری که انسانها با سعد و نحس کواکب زندگی را تزیین می نمایند شاید راهی برای انسانی مانند خیام نمی ماند که حی بزند:
خیام اگر ز باده مستی خوش باش
با لاله رخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چو هستی خوش باش
و از دیگران بخواهد اندکی هم بیاد آورند که این همه ظرافتها و زیباییهايي که خداوند برای بشر خلق کرده است برای لذت بیشتر از آنهاست زیرا عن قریب است که کوس رحلت زنند و همه زیبایی های دنیا به پایان برسد:
ای پیر خردمند پگه تر برخیز
وان کودک خاک بیز را بنگر نیز
پندش ده و گو که نرم نرمک می بیز
مغز سر کیقباد و چشم پرویز
باری اگر بهره این نوشته برانگیختن انگیزه شما در خواندن دوباره چند رباعی خیام باشد نيز ما را کفایت می کند که گفت:
هنگام سپیده دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری
یعنی که نمودند در آئینه صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
1- بشر از ابتدای تاریخ مکتوب خود نشان داده است دو شیوه مشخص در حکمرانی را در پی گرفته است ،اولین روش که مبتنی بر تئوری فیلسوف شاهی افلا طون بوده است معتقد بود برای داشتن یک جامعه ی خوب و یا به تعبیری مدینه فاضله باید در پی انسانهای برجسته و بسیار برجسته رفت زیرا اداره جامعه بسیار سنگین است پس تنها انسانهای بسیار پر توان لیاقت اجرای امورات و رهبری جامعه را دارند ،بهمین خاطر افلاطون کوشید تا در جمهور خود تمامی مشخصات یک فیلسوف که لیاقت حکمرانی دارد را بر شمارد وبه شهروندان بیاموزد که برای تربیت حکمران خوب چگونه باید فرزندان خود را تربیت کنند در حقیقت آنها گمان میکردند که با داشتن بهترین حکمرانان در راس حکمرانی کشورشان بهترین جامعه را نیز بدست خواهند َآورد این اندیشه از چهار صد سال پیش از میلاد تا به نزدیک حدود سیصد سال پیش و دوران پس از قرون وسطا یعنی حدود دو هزار سال استمرار داشت اما دومین تفکر که پس از اندیشه ی فیلسوف شاهی میدان را بدست گرفت اداره جامعه بر اساس سیستم بود و نه توانایی فرد ،این اندیشه پس از آن قوت گرفت که جامعه ی بشری دید هر انسان بزرگ و شرافتمندی چون انسان است پس ممکن است در برنامه ریزی و اداره امور دچار اشتباه شود تجربه بشری در دو هزار سال به بشریت نشان داده بود که چه بسیار انسانهای آزادیخواهی نظیر کرامول پس از بدست گرفتن قدرت ،خود دیکتا تورهای خطرناکی شده اند بنابر این بشریت باید روشی را پیش می گرفت تا دیگر امکان اشتبا هات گذشته پیش نمی آمد ومتفکران دوره روشنگری اروپا توانستند بجای فیلسوف شاهی روش حکمرانی سیستم را طرح نمایند در چنین نگاهی هر جزء بر اساس تعریف وظایف خود اموراتش را به انجام میرساند ودمکراسی به مثابه یک روش در حکمرانی با رسیدن بشر به چنین تجربه ای متولد میشود.
2- نزدیک به یک ماه است که خاطراتی از دوستان و نزدیکان رییس محترم دولت نهم در رسانه ها منتشر می شود که می خواهد رییس جمهوررا ازحالتی انسانی به جایگاهی ابر انسانی بنشانند اینکه ایشان کم غذا می خورند ،به فکر انسانهای دیگرند،دل سوزشهروندان هستند و....و به تعبیری آنچه خوبان همه دارند ایشان به تنهایی دارند ،البته هر شهروندی خوشحال می شود که چنین حکمرانی بر مصدر امورات کشورش حکمرانی نماید اما حتی اگر چینن امری را بپذیریم چنین تجربه ای ادامه تجربه فیلسوف شاهی افلاطون است و مربوط به نزدیک به سیصد سال پیش بشر. آنچه جامعه ی امروز ایران می طلبد آن است که رییس جمهور هم مثل همه ی شهروندان انسان است و لا جرم کاستی ها و توانمندی هایی دارد حال اندکی بیشتر یا کمتر اما انسان به هر حال انسان است با توانایی های محدود.به این لحاظ ایرانیان انتظار ندارند رییس جمهور شان کم بخورد ،کم بخوابد،زیاد کار کند و...انتظار شهروندان آن است که رییس جمهور آنها به اندازه نیاز بخورد ،به اندازه نیاز بخوابد و در اندازه توان تلاش نماید و بیشتر و بیشتر از تلاش جسمی ،تامل و تفکر نماید که چکونه میتواند روشی را در اداره مملکت بکار گیرد که در آن عدل،داد،قسط و آزادی در جامعه نهادینه شود و الا نخوردن و نخوابیدن و ریاضت کشیدن شیوه ی مرتاضان است نه حکمرانان.
آموزش و تعلیم معاصر شاید از منظر تاریخی تفاوتهای بسیاری با آموزش و تعلیم در سالهای اولیه بشر داشته باشد و بتوان برای آن دوران مختلفی را نامگذاری کرد اما به لحاظ ماهیتی نمی توان آموزش وتعلیم در کشور مان را از آغاز تا به اکنون از دو دوره بیرون دانست الف:دوران آموزش معطوف به حقیقت و ب: آموزش وتعلیم معطوف به مصلحت .هر دو روش البته آموزش و تعلیم شهروندان است اما در یکی دانسته ها به اقتضای حقیقت پیگیری وپالایش میشود و در دیگری تعلیمات بر اساس مصلحت و خواسته قدرت است که ويراستاري ميگردد، اولی متعلق به دوران سنت? در ایران است دورانی که هرروستا یا محله ای ملا یا مکتب داری به کودکان آموزش میداد واگر چه گاهی با ترکه ای بجان آنها می افتاد اما بی دغدغه دیگران و بزرگان به کار تعلیم فرزندان این آب و خاک بود و تنها و تنها به آموزش کودکان ميانديشيد و نه چیز دیگر آموزش بماهو آموزش و یا تعلیم بماهو تعلیم در جستجوی حقیقت ودر دومی که با دولتهای مدرن ومقتدر ظهور کرد، آموزش وتعلیم به اقتضای مصلحت پا گرفت چه! همه چیز را نباید کودکان بدانند پس لازم است آن چیز ها که دولتهاي مقتدر میخواهند را کودکان بخوانند و بفهمند، همه چیز معطوف به خواست اقتدار و در خدمت مصلحت، پس کودکان در نوع اول به سوی یافتن حقیقت پا به رکاب مدرسه میگذارند ودر دومی حتي در پشت میزو صندلیهای تراشیده شده و تخته های سیاه وسفید تنها به آنچه بزرگان میخواهند دلخوش ميشوند، نتیجه آن ميشود که هر چه میگذرد میبینیم با آنكه بیشتر میخوانیم کمتر میدانیم و بیشتر از گذشته از خودمان دور ميشويم. باری هر دو آموزش بوده و هستند اما آنکه درپی آواز حقیقت میدود با آنکه از کودکی مصلحت اندیشی را میآموزد فرسنگها با هم فا صله دارند وما تعلیم یافتگان مصلحتیم. آنها تشنه دانستن بیشتر بودند و ما دانایی را به مصلحت میآموزیم آنها میآموختند چون باید میآموختند و ما میخوانیم چون مصلحت است که بخوانیم از آن رو که اگر نخوانیم شغلی در آینده نخواهیم داشت آنها می خواندند چون سواد و علم برایشان روشنی بود و ما می خوانیم چون از قِبَل مدرسه و دانشگاه است که به منزلت دست می یابیم، پس اندک اندک جامعه از دانشگاهی و مدرسه ای پر می شود و به همان میزان از انسان تهی ،مدرک داران بسیار و دانایان اندک ،این نتیجه آموزش مصلحتی است وآن عاقبت آموزش درپی حقیقت .
باری اما هیچ جامعه ای در طول تاریخ با نگاه مصلحتی به ارتقاء و رشد نرسیده است آنها که به جایی رسیده اند جان بر سر تعلیم حقیقت گذاشته اند و آموخته اند تا جامعه ای بالغ و رشد یافته داشته باشند بهمین خاطر تا اسیر مصلحتیم انتظار ارتقاء و رشد از آموزش و پرورش داشتن نه تنها منطقی نیست که خیالی کود کانه است. پس بیایید تن به حقیقت بدهیم که اگر چه تلخ است اما بهترین و والاترین مصلحت است.
|
|