تبليغاتX
نوشته هاي پراكنده احسان مكتبي
 
نوشته هاي پراكنده احسان مكتبي
 
 
 

 

همه مي‌دانيم كه دنياي امروز حركت پرشتابي را به سوي زباني مشترك آغاز كرده است زبان مشتركي كه بدنبال مفاهمه، گفت و گو و تبادل است، بدين خاطر جهاني شدن و جهاني سازي در ذهن مخاطبان امروز جامعه بشري شاخصي است كه رشد و توسعه را با آن مي‌سنجند، آري ملتهايي كه حرفي براي گفتن دارند و گوشي براي شنيدن امكان تعامل بيشتري را براي خود و ديگران رقم مي‌زنند زيرا ناگزير در دنياي پررسانه امروز براي هر سخن گوشي و براي هر نما چشمي خواهي يافت اما اين گوش‌هاي شنوا و اين چشم‌هاي بينا لزوما آن سخنان را به خاطر نمي‌سپارند و از اينجاست كه انسانها در پي بيان سخناني رهسپار مي‌شوند كه مردمان آن سخنان را به گوش جان خود بشنوند و براي چنين پيام سترگي است كه انسانها محتاج به كنكاش در وجود خود و در تاريخ و فرهنگ خود مي‌شوند، باري انسانها مي‌خواهند حرفهايشان چونان صدايي پيچيده در دل و جان كوهستان در خاطره بشريت طنين‌انداز شود و از اين رهگذر است كه چاره‌اي جز بازگشت به درون خويش و واكاوي وجود خود را ندارند پس گذشته خود را مي‌كاوند و مي‌كوشند تاريخ خود را بازخواني نمايند، آري در اين فرايند است كه كوشش هميشگي انسانها شكل مي‌گيرد كه هويت چل تكه خود را به گونه‌اي مسالمت‌آميز در كنار هم قرار دهند و منظومه‌اي استوار از آن ارائه نمايند داستان غم‌انگيز مرگ سهراب را در كنار لحظه‌هاي شادي‌بخش پيروزي رستم بر ديوان پلشت، يورش دلهره‌آورمغولان را در كنار ثانيه‌هاي مسرت‌آور پيروزي جلال‌الدين محمدخوارزمشاه و اوقات تاريك را در پناه شكوفايي روشنايي‌ها، همه را با هم در كنار هم مي‌سنجند و آنگاه آنچه از آن سربرمي‌آورد هويتي است كه بسان فرش رنگارنگ دست‌باف تركمن آنقدر دلربا و دلنشين است كه در چارچوبي به ديوار نگاه مردمان مي‌آويزند تابدانند ما از چه هويت فروهري سرچشمه گرفته‌ايم، باري هويت ما به مثابه ايرانياني كه ريشه در تاريخ چندهزار ساله داريم دچار فراز و فرود بسيار بوده است بدين لحاظ هم در گوشه‌اي از آن تاريكي مطلق و در سوي ديگر آن خورشيدي خيره‌كننده ذخيره شده است اما لاجرم هم آن تاريكي و هم آن روشنايي هويت تاريخي ماست كه مولانا گفت:

عاشقم برلطف  و بر قهرش به جد

 اي عجب من عاشق اين هر دو ضد

باري هم ناداني‌ها و هم دانشوري‌ها همه و همه هويت ماست اما آيا راه چاره فرار از بخشي از تاريخ به سوي بخشي ديگر از همان تاريخ است، آيا مي‌توانيم تنها بخشي از هويت خود را به رسميت بشناسيم و بخش ديگر را زاده شياطين و طراران بناميم و آيا ملتي كه تنها نيمه روشن ماه را مي‌بيند ملتي جامع و بالغ است. باري با همه، هم عقيده‌ايم كه هم آغامحمدخان ايراني بود و هم شاه‌عباس و در كنار آنها بياد مي‌آوريم كه هم داريوش و كوروش كبير ايراني بوده‌اند و هم فتحعلي‌شاه قاجار، پس بناچار هويت چل‌تكه ما همواره در خلجان بوده و خواهد بود.

اما اينجا و اكنون و در اين اوقات فرح‌بخش كه  گل در بر مي‌ در كف و معشوق به كام است و در اين لحظات ارزشمند فارغ از همه تلاطم‌هاي اين كشتي بي‌لنگر كه دائم كژ مي‌شود و گاه مژ به هم آمده‌ايم تا قدرشناس كساني باشيم كه كوشيده‌اند بخش‌هايي از هويت رنگين‌كماني ما را از درون آسمان پرگرد و غبار خاطراتمان بيرون بكشند و آن را به ما بنمايانند. همه مي‌دانيم حكايت‌ها، افسانه‌ها و داستانهاي محاوره‌اي ما ايرانيان زيربناي فرهنگي استواري براي دنياي معاصرند، اما حيف اگر نتوانيم درست، دقيق و منطقي هويت خود را بازسازي كنيم و اگر نتوانيم آنچه بوده‌ايم را بشناسيم لاجرم از شناخت حال خود نيز درمي‌مانيم و آنگاه اگر نتوانيم «اكنون» خود را دريابيم چه اميدي به ساختن فرداي بهتر براي ايرانيان.»

باري ممدخرتو هم با طنزآوري و هم نگاه با مزه‌اش لحظه‌اي كوتاه از فرهنگ عامه اين ديار بوده است لحظه‌هايي كه بايد براي شناخت آن جدي‌تر از پيش بود، هم آن را شناخت و هم كوشيد آنها را حفظ كرد با همان اصالت و با همان گويش و فرهنگ كه در روزگار خود بوده‌اند و آن را بسان امانتي به فرزندان وطن سپرد كه اين حداقل انتظاري است كه بايد از اهل فرهنگ و قلم داشت به اين جهان بايد از آنها كه مي‌كوشند تا قدرشناسي خود را به صداي بلندتر ابراز نمايند بسيار سپاسگزاري كرد پس بكوشيم اهل قلم را پاس بداريم و هشدار شاعر لب دوخته ابوالقاسم فرخي‌يزدي را همواره در گوش جان بشنويم كه:

در دفتر زمانه فتد نامش از قلم

 هر ملتي كه مردم صاحب قلم نداشت

درپيشگاه اهل خرد نيست محترم

هركس كه فكر جامعه را محترم نداشت

* متن ارايه شده در

رونمايي كتاب «ممدخرتو فردا افتو
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 14:15  توسط احسان مکتبی  | 

1ـ برنده يا بازنده بودن در هر عرصه اي بسته به آن است كه تعريف برد يا باخت در اعتقادات شهروندان چه مفهومي داشته باشد بدين لحاظ مبتني بر چنان تعريفي در اعتقادات انسانهاست كه انسانها خود را برنده يا بازنده زندگي مي دانند .
2ـ ما ايراني هستيم و مسلمان ، ايرانيان برخاسته از گفتار نيك ، پندار نيك و كردار نيك بوده اند و پس از پذيرش دين اسلام نيز اسلام را همواره علاقه مند به راستگويي ، درست كرداري و نيك اخلاقي يافته اندو به آن نيز تسليم شده‌اند پس ايرانيان هم از جهت انتخاب دين اسلام و هم به جهت تقديرخوددر ايراني بودن از دو نحله پاكي و صداقت سيراب شده اند و به هيچ روي از پشت و تبار ميانه اي با ناراستي، بد اخلاقي و بي ادبي ندارند نمونه هاي آن را در متون برجامانده ازايرانيان در اوستا مي توان يافت و يا متن آشكار شاهنامه فردوسي كه برگرفته از داستانهاي ايراني است فارسي زباناني كه چه در عاشقانه ترين صحنه هاي شاهنامه و چه در خونين ترين نبردهاي آن كلامي از سر بي ادبي و بي احترامي به زبان نمي آورند و اينگونه است كه امروز در هر محفلي نيز مي توان صفحه اي از آن متون را خواند و از آن لذت برد بدين خاطر است كه فردوسي در هنگامه رزم پهلوانان شاهنامه كلامي خلاف ادب بر زبان نمي آورد چنين ادب و اخلاقي در شاهنامه تصنعي نيست آن اخلاق و ادب برخاسته از روح پاك و زلال ايراني مسلمان است.
3ـ مناظره انتخاباتي ميرحسين موسوي و محمود احمدي نژاد مناظره دو ماهيت دو روش و دو تفكر در زمام داري بود مناظره اي كه ريشه در شناخت و فهم هر يك از دين ، اخلاق ، سياست و فرهنگ ايراني داشت يك سو در پي اثبات ، پرهيز از خشونت ، آرامش و ادب بود و ديگر سو نفي را بر نقد ترجيح داده ، اخلاق را به گوشه اي فكنده و آسيمه سر به سان غيب دانان در پي رسوا سازي سويداي ديگران در مناظره اي دو سويه بود غيبت و افتراء متاع پر فروغ كلام يكي و ادب و احترام نشانه بي غروب طلوع ديگري بود و مردم در اين ميانه حيران كه اگر از پس گذران سي?سال از عمر انقلاب و با آن همه شهيد و جانباز و هزينه هاي ديگر اين همه بلندپايگان مفسدند و خائن پس ما به چه رويي انقلاب كرده ايم و به چه خاطر دلخوش به رسيدن اخلاق ، ايمان و معنويتي هستيم كه تمام پيامبران الهي براي آن مبعوث شده اند باري اين مناظره سند آشكار باخت بي هويتي و ناتواني در پاسخ به دغدغه هاي نسلي است كه در پي رسيدن به آب بود و اينك جز سراب در مشت خود نمي بيند.
 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 10:34  توسط احسان مکتبی  | 
1ـ دمکراسی اگر چه امروز روشی پذیرفته شده است اما برای این پذیرش راه بلندی را طی کرده است افلاطون چهار صد سال پیش از میلاد، دمکراسی را روشی شایسته برای حکمرانی بر نمی شمارد زیرا معتقدبود نمی توان تصمیم در باره انتخاب حکمران را به مردم عوام سپرد چرا که ازشهروندان عوام چیزی جزبرگزیده ای عوام بر نمی خیزد،پس باید راهی دیگر پیموده شود تا نخبه‌ای به صدارت انتخاب گردد به این لحاظ افلاطون پیشنهاد فیلسوف شاهی را می‌دهد تا شهروندان در دوره ای طولانی و باریاضت بسیار به جایگاهی که شایسته حکمرانی هستند دست یابند.
2ـ بشر دوهزار سال پس از افلاطون نیزدغدغه ی دمکراسی را داشت، انسان به تجربه ومعرفت دریافت که انسانها به ناگزیر باید تن به مدلی از حکومت بدهند که ضمن مشارکت شهر وندان هزینه های دمکراسی و تن سپردن به مردمسالاری به حد اقل کاهش پیدا نماید پس احزاب،مطبو عات آزاد، سازمانهای غیر دولتی و بسیاری ازسازوکار های دیگر که شایسته روش دمکراسی بودند را طراحی نمود تا ضمن مشارکت آحاد مردم و حکمرانی مردم بر مردم با با لا بردن سطح دانش و آگاهی شهروندان،امکان دخالت جاهلان و عوام را در حکمرانی به حداقل کاهش دهد و البته در این راه?موفق نیز شد.
3ـ در جوامعی که از دمکراسی تنها صندوق رای را در خود جای داده اند واحزاب ونهاد های مدنی اصولا جایگاهی جدی نیافته اند، نقطه ضعف دمکراسی کاملا آشکار می شود زیرا در چنین جوامعی است که میتوان براحتی با سیطره بر عوام آراء آنها را خرید و فروش کرد شهروندی که با چند قلم جنس یا مبلغی اندک تن به تغییر نظر خود می دهد نقطه ضعف دمکراسی است،نقطه ضعفی که افلاطون بیست و پنج قرن پیش آن را شناخته بودو دیگران کوشیدند با کامل کردن مجموعه دمکراسی به مثابه روشی برای حکمرانی ضعف ساختاری دمکراسی را ترمیم نمایند به این خاطر گفته ان? که دمکراسی بهترین روش برای حکمرانی نیست اما ما روشی بهتر را سراغ نداریم.
4ـ دولت نهم آگاهانه یا نا آگاهانه در جامعه ما بخوبی توانسته است با توجه به ضعف ساختار های مدنی از نقطه ضعف دمکراسی استفاده لازم را ببرد و پیاپی هم خود را برخاسته از دمکراسی بداند، غافل از آنکه چنین دولتهایی بر خاسته از نقطه ضعف دمکراسی هستند نه خود دمکراسی و بدین لحاظ هیچگاه رفتار چنین حکمرانانی منجر به توسعه پایدار نمی شود این را البته خود نیز بهتر می دانند
 |+| نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 11:1  توسط احسان مکتبی  | 

 

در همان روزگارانی که بسیاری از ملتهای مدرن امروز زندگی پر از آشوبی را برای آسایش و رسیدن به ساحل نجات می گذراندند و در همان ایامی که مردمان بسیاری از کره خاکی بخاطر نابسامانیهای دینی و فرهنگی بر چهره یکدیگر چنگ می انداختند مردی در نیشابور خراسان ظهور كرد که بانگ انسان گرایی و دم شناسی او سالهاست مردم را به آرامش و احترام به یکدیگر دعوت می کند؛ شخصي بدنیا آمد که انسان  را نگین آفرینش می خواند و همه چیز را در خدمت او می خواست.

مقصود ز جمله آفرینش ماییم

در چشم خرد جوهر بینش ماییم

این دایره جهان چو انگشتری است

بی هیچ شکی نقش نگینش مائیم

و مبتنی بر چنین نگاهی، بندگان خداوند را آزاد و قانع می خواست نه بنده دیگران

یک نان به دو روز اگر بود حاصل مرد

وز کوزه شکسته ای دمی آبی سرد

مخدوم کم از خودی چرا باید بود؟

یا خدمت چون خودی چرا باید کرد؟

باری خیام سینه به سینه خرافه پرستان می ایستد و برآنها نهیب مي‌زند:

چشم خردت باز کن از روی یقین

زیر و زبر دو گاو مشتی خربین

و در روزگاری که حاکمان فاسد بسیار علاقه مند بودند تا شهروندان سر به جیب خود فرو برند و دنیا را رها نمایند زیرکانه می سراید که:

خشت سر خم ز ملکت جم خوشتر

بوی قدح از غذای مریم خوشتر

آه سحری ز سینه خماری

از ناله بوسعید و ادهم خوشتر

و بدینگونه به ایرانیان نگاه دقیقتر و عمیقتر به اطراف خود را یادآوری می کند تا فراموششان نشود که به عنوان یک انسان، مسوول به دنیا آمده اند و این مسئولیت تا پایان عمر نیز با آنهاست پس نباید به بهانه صوفی گری و تصوف از مسوولیت تاریخی خود شانه خالی کنند بهمین خاطر نیز بسیاری از قدرتمندان علاقه ای به اندیشه خیام نداشته اند و کوشیده اند آن را مترادف با اپیکوریان در فلسفه غرب بخوانند که تنها و تنها در اندیشه خوش بودن در لحظه و شاد زیستن بوده اند غافل از آنکه خواست خیام از شهروندان یله کردن دنیا نیست از قضا برعکس او می خواهد به انسانهای دور و بر خود یادآوری کند که دنیا جایی برای آرامش و زندگی است نه حرام کردن خوشی ها و راحتی ها تا بدینگونه شهروندان را به مسوولیت انسانی خود آشنا سازد.

هشدار که روزگار شورانگیز است

ایمن منشین که تیغ دوران تیز است

در کام تو گر زمانه لوزینه نهد

زنهار فرو مبر که زهرآمیز است

پس انسان در نظرگاه او باید از روزگار مراقبت کند و همیشه در پی تدبیر و زندگی توام با آرامش باشد نه اینکه بی هیچ ممارستی زندگی را رها نماید و سر به گریبان برد که دنیا ارزش بودن و سودن را ندارد.

بدین لحاظ به نظر می آید غایت انسان خیامی بهره بردن و لذت از زندگی مبتنی بر آن چیزی است که خداوند به انسانها عطا کرده است، از نظر خیام خداوند از انسان بی قیدی و رها کردن زندگی را نخواسته است، خیام می خواهد مردمان از زندگی لذت ببرند و کام خود را از روزگار بستانند و در کنار همه اینها به انسان بودن و مسوولیت انسانی خود نيز توجه نمایند.

آری سند موجه تمامی این اندیشه ها را نیز می توان در زندگی خیام جست، او که خود ریاضیدان و فیلسوف بوده است چگونه می‌تواند بی ارزشي دنیا را ترویج کند و در پی یک لاقبایی و بی قیدی باشد. اما هنگامی که جماعت کثیری تن به صوفی مسلکی داده اند و اندیشه غالب تن سپردن به خرافات است و انسانها بجای انجام مسوولیت اجتماعي خود دلخوش به لطف عام و خاص پروردگارند و هنگامی که فراموش کرده اند برای چه بدنیا آمده اند و برای چه زندگی می کنند و در روزگاری که انسانها با سعد و نحس کواکب زندگی را تزیین می نمایند شاید راهی برای انسانی مانند خیام نمی ماند که حی بزند:

خیام اگر ز باده مستی خوش باش

با لاله رخی اگر نشستی خوش باش

چون عاقبت کار جهان نیستی است

انگار که نیستی چو هستی خوش باش

و از دیگران بخواهد اندکی هم بیاد آورند که این همه ظرافتها و زیبایی‌هايي که خداوند برای بشر خلق کرده است برای لذت بیشتر از آنهاست زیرا عن قریب است که کوس رحلت زنند و همه زیبایی های دنیا به پایان برسد:

ای پیر خردمند پگه تر برخیز

وان کودک خاک بیز را بنگر نیز

پندش ده و گو که نرم نرمک می بیز

مغز سر کیقباد و چشم پرویز

باری اگر بهره این نوشته برانگیختن انگیزه شما در خواندن دوباره چند رباعی خیام باشد نيز ما را کفایت می کند که گفت:

هنگام سپیده دم خروس سحری

دانی که چرا همی کند نوحه گری

یعنی که نمودند در آئینه صبح

کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 9:13  توسط احسان مکتبی  | 

قندهاري را از سيزده چهارده سالگي كه به گرگان آمديم مي شناختم او آن روزها روحاني روستاي ما محمدآباد بود و طبيعي بود كه با رفت و آمد در مسجد او را نيز خوب بخاطر داشته باشم، به اين خاطر مسير زندگي او در دو دهه اي كه من مي شناختمش از منظرمعرفتي جالب و قابل بحث است گذر قندهاري از انحصار به پلوراليسم و تكثرگرايي، رسيدن به دين اخلاقي و گذر از دين فقهي و در كنار همه اينها گذر از ايدئولوژي به سوي آزادي خواهي بزرگترين تغييرات معرفتي است كه شيخ شهيد قندهاري در طول عمر كوتاهش به آنها رسيد و به همين لحاظ آن شيخي كه در خاک آرميد از منظر معرفتي به وسعت و عمقي رسيده بود كه بندگان خداوند برايش مصداق جمله ابوالحسن خرقانی بودند كه «هر كه در اين سراي در آيد نانش دهيد از ايمانش مپرسيد چه هر كه بدرگاه پروردگار به جاني ارزد به سراي بوالحسن به ناني ارزد» و آنها كه به چنين مرزي از معرفت مي‌رسند بسان اقيانوسي ژرف و بي انتها مي‌شوند كه ظاهري آرام و دروني متلاطم و عميق دارند و قندهاري در طول سالهايي كه بر او گذشت همواره از تلاطم هاي ظاهريش به سود عمق درونيش كاست، درست همانگونه كه از راديكاليسم ابتداي انقلابش كاسته مي شد به عمق آزادانديشي ?و اضافه مي شد و دايره دوستانش گسترش پيدا مي‌كرد زيرا از كوير انحصار به باغ گسترده و عميق تكثير و پلوراليسم وارد شده بود ودر اين باغ بود كه همه بندگان خداوند را بسان غنچه هاي نوشكفته ميديد و به همه آنها عشق مي ورزيد و به همه انسانها بخاطر انسان بودنشان احترام مي‌گذاشت. انسان بما هو انسان وچنين فهمي ازحقايق تنها از راهيافتگان ومومنان اخلاقي مسير است و نه ديگران.
باري از اين جهت شايد براي بسياري باوركردني نباشد شيخي كه همه او را دوست داشتند، شيخي كه بدن پاكش هشتمين سال خاك نشيني را تجربه مي كندباشيخي كه در ابتداي انقلاب مسوول مبارزه با منكرات گرگان بود سالهاي سال معرفتي فاصله داشت،آري فاصله شيخ آخرين با شيخ اولين فاصله اي است به اندازه گذرازخشونت، راديكاليسم و احساسات به سوي لطافت، عقلانيت و آرامش.
خداوند همه ما را بيامرزد
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 15:13  توسط احسان مکتبی  | 

1ـ دو سه قرن پس از حمله اعراب به ایران و شكست پادشاهان ایرانی اندک اندک زبان عربی تمامی ساختارهای ایرانیان را دربر می گرفت و در آن هنگام از سويي فارسی زبانان و اندیشمندان فارسی نگران از دست دادن هویت خود بودند و از سویی علاقه مند به دین مبین اسلام که توانسته بود آنها را با الهام از آیات الهی از سلطه پادشاهان بدر آورد، در چنان حال و هوایی ایرانیان زيرك جسته و گریخته در ساختار دولتی حکمرانان عربی نفوذ می کردند و می کوشیدند با حذف اعراب زمینه ترویج قرائت ایرانی از اسلام را فراهم آوردند در این میان برخی شورشهای نظامی نظیر شورش ابومسلم خراسانی و د?گران شکل می گرفت و یا در حال پاگیری بود اما زبان و هویت ایرانیان تواناتر از آن بود که در برابر صرصر تاریخ درهم بشکند پس مردی از خراسان تمامی تمکن خود را گذاشت و در روزگاری که محمود غزنوی بر این دیار حکم می راند و هیچ علاقه ای به گسترش زبان فارسی نداشت از نظم فارسی کاخی بلند پی افکند تا از باد و باران گزندی نیابد. آری فردوسی آن دهقان طوسی پرچم زبان فارسی را به اهتزاز درآورد و زندگی را به جسم نیمه جان زبان فارسی بازگرداند، تا از پس صدها سال همچنان عظمت زبان فارسی را در کنار بزرگداشت فردوسی بسنجند و کتاب شاها? فارسی در کنار بزرگترین حماسه های جهان مورد توجه قرار گیرد.
2ـ امروز دیگر بیش از هزار سال از حضور فردوسی و شاهنامه در زبان فارسی و ادبیات جهان می گذرد هزار سال پیش آن بزرگ تمامی عمرو هستی خود را گذاشت و زبان فارسی را برداشت تا امروز من وشما به همان زبان دلنشین بخوانیم و بنویسیم، او رستم، سهراب، فرنگیس، افراسیاب، اسفندیار، سیاوش، جمشید، ایرج و دیگران را برای ما به یادگار نهاد تا ما از پس صدها سال ریشه های عمیق خود را در آنها بجوییم و بیابیم و هنگامی که به غنای گذشته خود می نگریم پشت به البرز بسپاریم و از کوشش های اجدادمان خرسند شویم. هزار سال پیش فردوسی در حالیکه نه حاکمان و نه فضای عمومی جامعه به او اجازه می داد دست بر زانو گذاشت و عمر بر سر سرودن شاهنامه نهاد تا با دست خالی و تنها و تنها به مدد انگیزه و توان شخصی زبان گرانسنگ فارسی را از نابودی برهاند، اما امروز چه؟ آیا هیچ شهروند یا مسئولی کمر به حفظ هویت ایرانیان بسته است. امروز که به ظاهر نه خطری زبان فارسی را تهدید می کند و نه قدرتی، آیا امروز هم باید رستم، سهراب، اسفندیار و کتایون ایرانی را در شبکه های تلویزیونی خارجیان جستجو کنیم، آیا ما ایرانیان حق نداریم که از مسئولین فرهنگی خود بپرسیم، چقدر در معرفی هویت پ?ش از اسلام ما کوشیده اند؛ آیا اسفندیار موحد نبود؛ آیا فرنگیس، کتایون و تهمینه نماد زنان عاقل و دلسوز این دیار نبوده اند؛ پس چرا هیچ دلی برای هویت گم شده ما نمی سوزد هویتی که توانست با وسعت و گستره بی نظیرش دین رستگاری را در خود بپذیرد و بپرورد و بی شک حرفهای زیادی برای انتقال به نسل های امروزی داشته است، آیا هنوز هم باید منتظر باشیم کسی «سیصد» بسازد و فغان مدیران فرهنگی از هجمه استکبار برآید، براستی آنها که نمی دانند و یا آنها كه می دانند و هیچ گامی برای معرفی چنين هويتي به نسل امروز برنمي‌دارند کم از هجمه?استکبارند؛ این خواسته زیادی نیست که از پس این همه سال صدا و سیمای ایران حداقل مجموعه هایی بنام رستم و سهراب، رستم و اسفندیار، رستم و اشکبوس، داستان تهمینه و ... داشته باشد خواسته زيادي است؟ باري پایان نوشته را با پایان سهراب به سوگ می نشینیم که وقتی رستم ناآگاهانه بر پهلوی او کوفت در ناله هایش گفت:
کنون گر در تو آب ماهی شوی
و یا چون شب اندر سیاهی شوی
و یا چون ستاره شوی بر سپهر
ببری ز روی زمین پاک مهر
بگیرد پدر هم ز تو کین من
چون بیند که خشت است بالین من
از این نامداران و گردنکشان
کسی هم برد نزد رستم نشان
و آنگاه که رستم می شنود که سهراب در پی پدرش رستم است می پرسد:
که رستم منم کم مماناد نام
نشیناد در ماتمم پورسام
بگو تا چه داری ز رستم نشان
که گم باد نامش ز گردنکشان
و از این تاریخ تو گویی که با رستم، فردوسی و شاهنامه هم سوگوار می شوند و ایرانیان با دستان پرقدرت خود نسل پرتوان آینده خود را منقرض می کنند.
باری ما هنوز هم می توانیم دست بر زانوی فرزانگی امان رستم ها، سهراب ها، سیاوش ها و ایرج های دیگر را در دامان خود بپرورانیم
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:51  توسط احسان مکتبی  | 

دوستي مي‌گفت: در نوجواني رماني مي‌خواندم روزي ديدم كسي در اول آن برايم نوشته است «متاسفم براي شما كه بجاي خواندن اين همه كتابهاي ارزشمند چنين نوشته‌هاي بي‌ارزشي را مي‌خواني» نوجوان البته چيزي نگفته بود و فقط لبخند زده بود چنانكه افتد و داني؛ بعدها هم آن نوجوان باز از همان رمانها يافته بود و خوانده بود و باز هم شايد كساني در دل به او خنديده بودند كه چه سبك‌سر و خيره مغز است كه گستاخانه به طبل خود مي‌كوبد باري آن دوست مي‌گفت: آن كتاب كه به زعم برخي شايسته خواندن نبود «مسيح باز مصلوب» نيكوس كازانتزاكيس بود ك? محمد قاضي آن را به فارسي برگردانده بود و پس از آن من تازه مشتاق شده بودم كه بيشتر از كازانتزاكيس و ترجمه‌هاي قاضي بخوانم زورباي يوناني و ... را خواندم و همان ايام مكتبهاي ادبي رضاسيدحسيني و دست به دست مي‌شد و آتش به دلها مي‌نهاد كه چه تلاشي كرده است كه از پس چند دهه هنوز رقيبي ندارد و در كنار آنها نجف دريابندي و به آذين و ديگران و ديگران كه همه در كار ترجمه بودند و نوشته‌هاي سترگ بزرگان را به فارسي برمي‌گرداندند و جوانان و نوجوانان تشنه دانايي هر روز اثري جديد را در بازار مي‌يافتند كه شايسته خواندن بود و ?ذت بردن.
امروز اما هر چه بيشتر مي‌گردي كمتر مي‌يابي كه كاري شايسته خوانش بيابي نه مترجمان چنگي به دل مي‌زنند و نه نوشته‌هاي آن فرنگيان دقيق و علمي به فارسي برگردانده مي‌شود تقصير هر كه هست فرقي نمي‌كند مهم آن است كه در گذشته رضا سيدحسيني، محمد قاضي و نجف دريابندي و ديگران بوده‌اند و نهال ترجمه را نشا كرده‌اند و به ثمر نشانده‌اند هر چند برخي از آنان مانده‌اند و بيشترشان رفته‌اند اما با وجود همه‌ي آن بزرگي‌ها امروز به چنين زيست كودكانه‌اي افتاده‌ايم و ياراي خواندن، شنيدن و نوشتن كلامي از سرعقل را نداريم و يا اگر دار?م مجالش را نداريم و يا اگر وقتش را داريم حالش را نداريم و يا اگر همه را نيز داريم ديگر دغدغه‌اي براي ما نمانده‌است. به هرحال نتيجه آن مي‌شود كه تنها و تنها براي‌نشان دادن فضل و دانش شتابان تن به چند رسانه نوشتاري مي‌دهيم و مي‌گذريم. باري اينك نيز بايد بينديشيم، با چنان انسانهاي بزرگي كه ثمره چند دهه تلاش‌ها و كوشش‌هاي گذشتگان بوده‌اند به چنين خُردك روزگاري افتاده‌ايم كه در ميان دهها كتاب يك صفحه شايسته براي تامل نداريم و در ميان صدها صفحه، بندي كه فراغت ما را آسايش دهد پيدا نمي‌شود. راستي ما را چه مي‌شود، ?سي بگويد كه نداشتن مترجم و نويسنده و متفكر دغدغه كدام مسئول است. چه كسي بايد نعش اين شهيد عزيز را از روي دست و دل ما بردارد و به قول آن دهقان كه به انوشيروان گفت:
ديگران كاشتند و ما خورديم
ما بكاريم و ديگران بخورند
چيزكي هم براي نسل آينده بگذارد. باري وقت تنگ است و اجل نزديك و فرصت همعنان ابرها، اما يادمان باشد كه چيزي براي ديگران نكاشته‌ايم كه آنها درو كنند.
كاشته‌ايم؟
 |+| نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:2  توسط احسان مکتبی  | 

 

1-     بشر از ابتدای تاریخ مکتوب خود نشان داده است دو شیوه مشخص در حکمرانی را در پی گرفته است ،اولین روش که مبتنی بر تئوری فیلسوف شاهی افلا طون بوده است معتقد بود برای داشتن یک جامعه ی خوب و یا به تعبیری مدینه فاضله باید در پی انسانهای برجسته و بسیار برجسته رفت زیرا اداره جامعه بسیار سنگین است پس تنها انسانهای بسیار پر توان لیاقت اجرای امورات و رهبری جامعه را دارند ،بهمین خاطر افلاطون کوشید تا در جمهور خود تمامی مشخصات یک فیلسوف که لیاقت حکمرانی دارد را بر شمارد وبه شهروندان بیاموزد که برای تربیت حکمران خوب چگونه باید فرزندان خود را تربیت کنند در حقیقت آنها گمان میکردند که با داشتن بهترین حکمرانان در راس حکمرانی کشورشان بهترین جامعه را نیز بدست خواهند َآورد این اندیشه از چهار صد سال پیش از میلاد تا به نزدیک حدود سیصد سال پیش و دوران پس از قرون وسطا یعنی حدود  دو هزار سال استمرار داشت اما دومین تفکر که پس از اندیشه ی فیلسوف شاهی میدان را بدست گرفت اداره جامعه بر اساس سیستم بود و نه توانایی فرد ،این اندیشه پس از آن قوت گرفت که جامعه ی بشری دید هر انسان بزرگ و شرافتمندی چون انسان است پس ممکن است در برنامه ریزی و اداره امور دچار اشتباه شود تجربه بشری در دو هزار سال به بشریت نشان داده بود که چه بسیار انسانهای آزادیخواهی نظیر کرامول پس از بدست گرفتن قدرت ،خود دیکتا تورهای خطرناکی شده اند بنابر این بشریت باید روشی را پیش می گرفت تا دیگر امکان اشتبا هات گذشته پیش نمی آمد ومتفکران دوره روشنگری اروپا توانستند بجای فیلسوف شاهی روش حکمرانی سیستم را طرح نمایند در چنین نگاهی هر جزء بر اساس تعریف وظایف خود اموراتش را به انجام میرساند ودمکراسی به مثابه یک روش در حکمرانی با رسیدن بشر به چنین تجربه ای متولد میشود.

2-     نزدیک به یک ماه است که خاطراتی از دوستان و نزدیکان رییس محترم دولت نهم در رسانه ها منتشر می شود که می خواهد رییس جمهوررا ازحالتی انسانی به جایگاهی ابر انسانی بنشانند اینکه ایشان کم غذا می خورند ،به فکر انسانهای دیگرند،دل سوزشهروندان هستند و....و به تعبیری آنچه خوبان همه دارند ایشان به تنهایی دارند ،البته هر شهروندی خوشحال می شود که چنین حکمرانی بر مصدر امورات کشورش حکمرانی نماید اما حتی اگر چینن امری را بپذیریم چنین تجربه ای ادامه تجربه فیلسوف شاهی افلاطون است و مربوط به نزدیک به سیصد سال پیش بشر. آنچه جامعه ی امروز ایران می طلبد آن است که رییس جمهور هم مثل همه ی شهروندان انسان است و لا جرم کاستی ها و توانمندی هایی دارد حال اندکی بیشتر یا کمتر اما انسان به هر حال انسان است با توانایی های محدود.به این لحاظ ایرانیان انتظار ندارند رییس جمهور شان کم بخورد ،کم بخوابد،زیاد کار کند و...انتظار شهروندان آن است که رییس جمهور آنها به اندازه نیاز بخورد ،به اندازه نیاز بخوابد و در اندازه توان تلاش نماید و بیشتر و بیشتر از تلاش جسمی ،تامل و تفکر نماید که چکونه میتواند روشی را در اداره مملکت بکار گیرد که در آن عدل،داد،قسط و آزادی در جامعه نهادینه شود و الا نخوردن و نخوابیدن و ریاضت کشیدن شیوه ی مرتاضان است نه حکمرانان.

 |+| نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:58  توسط احسان مکتبی  | 

 

آموزش و تعلیم معاصر شاید از منظر تاریخی تفاوتهای بسیاری با آموزش و تعلیم در سالهای اولیه بشر داشته باشد و بتوان برای آن دوران مختلفی را نامگذاری کرد اما به لحاظ ماهیتی نمی توان آموزش وتعلیم در کشور مان را از آغاز تا به اکنون از دو دوره بیرون دانست الف:دوران آموزش معطوف به حقیقت و ب: آموزش وتعلیم معطوف به مصلحت .هر دو روش البته آموزش و تعلیم شهروندان است اما در یکی دانسته ها به اقتضای حقیقت پیگیری وپالایش می‌شود و در دیگری تعلیمات بر اساس مصلحت و خواسته قدرت است که ويراستاري مي‌گردد، اولی متعلق به دوران سنت? در ایران است دورانی که هرروستا یا محله ای ملا یا مکتب داری به کودکان آموزش می‌داد واگر چه گاهی با ترکه ای بجان آنها می افتاد اما بی دغدغه دیگران و بزرگان به کار تعلیم فرزندان این آب و خاک بود و تنها و تنها به آموزش کودکان مي‌انديشيد و نه چیز دیگر آموزش بماهو آموزش و یا تعلیم بماهو تعلیم در جستجوی حقیقت ودر دومی که با دولتهای مدرن ومقتدر ظهور کرد، آموزش وتعلیم به اقتضای مصلحت پا گرفت چه! همه چیز را نباید کودکان بدانند پس لازم است آن چیز ها که دولت‌هاي مقتدر می‌خواهند را کودکان بخوانند و بفهمند، همه چیز معطوف به خواست اقتدار و در خدمت مصلحت، پس کودکان در نوع اول به سوی یافتن حقیقت پا به رکاب مدرسه می‌گذارند ودر دومی حتي در پشت میزو صندلی‌های تراشیده شده و تخته های سیاه وسفید تنها به آنچه بزرگان می‌خواهند دلخوش مي‌شوند، نتیجه آن مي‌شود که هر چه می‌گذرد می‌بینیم با آنكه بیشتر می‌خوانیم کمتر می‌دانیم و بیشتر از گذشته از خودمان دور مي‌شويم. باری هر دو آموزش بوده و هستند اما آنکه درپی آواز حقیقت می‌دود با آنکه از کودکی مصلحت اندیشی را می‌آموزد فرسنگ‌ها با هم فا صله دارند وما تعلیم یافتگان مصلحتیم. آنها تشنه دانستن بیشتر بودند و ما دانایی را به مصلحت می‌آموزیم آنها می‌آموختند چون باید می‌آموختند و ما می‌خوانیم چون مصلحت است که بخوانیم از آن رو که اگر نخوانیم شغلی در آینده نخواهیم داشت آنها می خواندند چون سواد و علم برایشان روشنی بود و ما می خوانیم چون از قِبَل مدرسه و دانشگاه است که به منزلت دست می یابیم، پس اندک اندک جامعه از دانشگاهی و مدرسه ای پر می شود و به همان میزان از انسان تهی ،مدرک داران بسیار و دانایان اندک ،این نتیجه آموزش مصلحتی است وآن عاقبت آموزش درپی حقیقت .

باری اما هیچ جامعه ای در طول تاریخ با نگاه مصلحتی به ارتقاء و رشد نرسیده است آنها که به جایی رسیده اند جان بر سر تعلیم حقیقت گذاشته اند و آموخته اند تا جامعه ای بالغ و رشد یافته داشته باشند بهمین خاطر تا اسیر مصلحتیم انتظار ارتقاء و رشد از آموزش و پرورش داشتن نه تنها منطقی نیست که خیالی کود کانه است. پس بیایید تن به حقیقت بدهیم که اگر چه تلخ است اما بهترین و والاترین مصلحت است.

 

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:26  توسط احسان مکتبی  | 
روايت روزگار ما داستان عجيبي است آنقدر عجيب كه انسان را به ياد حكايت‌هاي تاريخي مي‌اندازد حكايت‌هايي كه شايد تا به امروز گمان مي‌كرديم آنها ديگر به كارمان نمي‌آيند اما مي‌بينيم آن حكايت‌ها وصف حال ماست هرچند علاقه‌اي به دوباره خواني آنها و تطبيق‌شان با خود را نداريم.
گلستان، بوستان، مثنوي، شاهنامه و ديگر نوشته‌هاي حكيمان و بزرگان فرهنگ اين ديار. در اين ميانه لابد آن حكايت مثنوي را شنيده‌ايد كه ناشنوايي به ديدار همسايه بيمار خود مي‌رود و مي‌خواهد با پيش‌بيني سوالات مرد بيمار به آنها پاسخ دهد پيش خود مي‌انديشد، پس از سلام، احوال‌ مريض را خواهم پرسيد و بيمار پاسخ خواهد داد: شكر، الحمدا... و آنگاه خواهم پرسيد چه مي‌خوري، و بيمار خواهد گفت: آشي يا ناني و باز من خواهم پرسيد: پزشكت كيست و بيمار لاجرم نام فلان طبيب را خواهد برد و من اندكي از آن طبيب تعريف خواهم كرد و آنگاه بر?واهم خاست و همه چيز به خير و خوشي به پايان مي‌رسد و من با زيركي حفظ آبرو كرده‌ام.
اما نتيجه چنين رفتاري اين مي‌شود كه:
گفت چوني گفت مُردم گفت شكر
شد از اين رنجور پر آزار و سُكر
بعد از آن گفتش چه خوردي گفت زهر
گفت نوشت باد، افزون گشت قهر
بعد از آن گفت از طبيبان كيست او
كو همي آيد به چاره پيش تو
گفت عزرائيل مي‌آيد، برو
گفت پايش پس مبارك شاد شو
آري نتيجه چنين پيش‌بيني ساده انديشانه‌اي است كه مريض فرياد بر مي‌آورد:
گفت رنجور: اين عدوي جان ماست
ما ندانستيم كو، كان جفاست
حال روايت ماست. بانگ عاقلان را نمي‌شنويم و جوابي كه خود مي‌پسنديم را مي‌دهيم. البته به خيال خود همه نيز قانع و راضي‌اند غافل از آنكه عاقلان مسير ديگري را براي خود برگزيده‌اند و انسان در مي‌ماند كه با اين دوگانگي‌ها چه كند؟
مثلا هنوز 15خرداد و نهيب‌هاي آن پير فرزانه در گوش ماست كه به آمريكايي‌ها و حق كاپيتولاسيون شوريد و آن را نشانه‌ي بدبختي شاه و نابساماني ملت دانست. امامي كه عمري را بر سر بازگرداندن اقتدار ملت ايران گذاشت اما امروز مي‌بينيم به گونه‌اي رسمي هنگامي كه دستگاه قضايي حكمي را براي شهروندي آمريكايي ـ ژاپني ايراني‌تبار صادر مي‌نمايد به راحتي رئيس جمهور از دستگاه مستقل قضايي مي‌خواهد كه حكم دوباره خواني شود. البته ما نيز آرزو مي‌كنيم هيچ كس در بند نماند اما چراغي را كه به خانه رواست چرا بايد به جاي ديگر برد. چرا ?بايد چنين مرحمتي مشمول شهروندان ايراني‌الاصل شود. آيا 30سال پس از انقلاب ما نيز بايد آرزو كنيم كاش پدرانمان به جاي جان دادن و دفاع از انقلاب و براي عافيت خود جلاي وطن مي‌كردند و امروز خوشحال مي‌شديم كه پدران و مادراني اروپايي و آمريكايي داريم و ما نيز ايراني‌تبار مي‌شديم نه ايراني‌الاصل. به راستي اين است ثمره‌ي همه‌ي رشادت‌ها، تلاش‌ها و كوشش‌هاي ايرانيان مخلص و صادق.
باري بازهم دعا مي‌كنيم كه ركسانا صابري و ركسانا صابري‌هاي ايراني‌الاصل هم از بند آزاد شودند اما آنگونه كه حافظ گفت:
ترسم كه صرفه‌اي نبرد روز باز خواست
نان حلال شيخ ز آب حرام ما
 |+| نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 13:48  توسط احسان مکتبی  | 
  بالا